در این روزهای آخر سال شاید نشسته‌ باشی روبه روی پنجره‌ای باز و دلت برای من تنگ شده باشد! دلم می‌خواهد سرم را بگذارم روی دامنت و خستگی‌های یک سال را با نفسی بلند از جسم و روحم خلاص کنم. روزهای اسفندماهی با چند موسیقی ملایم و یاد تو جا می‌شوند توی دلم. همین دلم را تنگ و تنگ تر میکند برای تو. برای هوایی که گاهی جایش خالی می‌شود میان ریه‌هایم.
من نور امروز را از تو می‌بینم. تکان دستها و چشم‌های پر از اشتیاقم را از تو می‌دانم. امروز شاید همان روزی بوده باشد که یونس را از دهان ماهی دوباره به زمین برگردانده‌اند یا یعقوب بوی پیراهن یوسفش را حس کرده است. همین طور هر روز یک معجزه است وقتی تو رو به پنجره‌ی بازی نشسته‌باشی و دلت برای من تنگ شده باشد ...

                        ((ل . خسته راد))                                                                                     

 

                                                                                                             

+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1392ساعت 19:33 توسط سعید |

سالی به سوختن گذشت

سالی به تنهایی گذشت

سالی به تجربه گذشت

سالی بی جواب سلام گذشت

سالی سخت برای من

سال بی ری را

با اسم ری را

سلام ری را...

*

*

*

هر روز سلامت میکنم ری راجان

هر روز با تو سخن میگویم

روز بی تو را یاد ندارم

 

 

تا همین چند لحظه پیش نمی دونستم چه روزیه.البته امروز رو فراموش نگرده بودم یک سال تمام  میگذره نمیشه گفت زود گذشت یا دیر ولی سخت گذشت.برای کسی که هیچ وقت حرفهاش روی دلش سنگینی نمیکرد و همیشه ری را براش سنگ صبور بود سخت بود یک سال حرف نزدن.سکوت بعضی وقتها سنگین تر از تمام دنیاست.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1392ساعت 23:41 توسط سعید |

روزگاری که برای آفرینش

روزی برای آفریده شدن

روزی برای رفتن

من در بهمن آمدم

تلفن در بهمن قطع شد!

قرارها فراموش شد!

یا بقول ری را شدنی نبود!

در بهمن دور شدم تا آدم شوم!

ساخته شوم!

مرد شوم!

مسیر زندگیم عوض شد!

و باز قرارها فراموش تر شد!

بقول ری را شدنی نبود!

در بهمن ری را برای شاید همیشه رفت

شاید خیلی دور ... دور

رفتن من در کجای بهمن است...!؟

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1392ساعت 19:20 توسط سعید |

بی پرده سخن گفتن چقدر خوب است.

و زمانی که دل آرام میگیرد از جای شدن اشک.

بازهم بیا تا برایت به زبان اشک گریه سخن بگویم

بیا و بنشین قطرات اشکهایم را جدا کن

آنها که جنس نابتری دارند برای ری را

روزی او...!؟

و حالا ...!؟

چقر عادل است خداوند

محکمه اش حق است

و میدانم با تمام این بودنها من به ری را بدهکارم.

آرام غرور را کنار بگذار واشک بریز

گریه کن شاید دلت آرام گرفت

شاید ری را ترحم کرد .

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1392ساعت 11:19 توسط سعید |

چای مینوشید وسخن میگفت

و در انتظار آمدن جواب سوال همه ما!؟

نگرانی وانتظار

جواب وسوال

لبخند او

وانده تو

پاهایی سست و دست روی پیشانی

وآغوش سرد آن نیمکت آبی

قدمهایی با شادی در پی اجازه هم زیستی

ونگاهی مغموم در پی سایه های شاد.

کلمات پرواز میکنند و مینشینند

و نگاهی مغموم.

فاصله وانتظار...

پیاده رو - برخورد - اشک - فریاد - التماس - وخواهش...

میروند بی آنکه نگاهی به ریگهای زیر پایشان کنند...

فاصله . انتظار

سیگار و سیگار

فاصله و فاصله و فاصله........

حالا فصل تازه ای از زندگی است.

حالا مغموم با خود سخن بگو.

با ری را سخن بگو

عادل است خداوند.

و سوختن تاوان تمامی این سالها

بمان و  پاسخگوی قلبت باش

یا....!؟

 به عقلت بگو پاسخگو باشد.

۹۱/۱۰/۲۸

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1392ساعت 1:0 توسط سعید |

در جدال عقل و عشق من باختم                  عقل برد و عشق سوخت من ساختم.

راستی برای اینکه خبر از بهار بگیرم لب کدام پروانه را ببوسم.

آدرس گل شقایق را از زنبورهای زرد نمیتوان پرسید.

به هر شگوفه ای وعده میوه شدن نیتوان داد.

حالا بگو صبور باش.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1392ساعت 23:20 توسط سعید |

*یک قدم غافل شدم یک عمر راهم دور شد.

یه اشتباه و یا یه بیفکری کل مسیر زندگی انسان رو تغییر میده.طوری گاهی فقط برای آدم فقط حسرت میمونه و....

نه میخوام ونه دوست دارم که سرنوشت رو بانی این امر بدونم.تنها عامل تغییر مسیر زندگی تنها وتنها خود شخص میتونه باشه.

اگر افراد از موقعیتهای پیش اومده در زندگیشون به درستی استفاده کنند.یا در مواقع انتخاب موقعیت سنجی و کمی آینده نکری داشته باشند.شاید اتفاقات بهتری در زندگیشون رخ بده. اینکه دنیا دار مکافاته و یا...باز به خود آدمی بستگی داره.

آیا میان این همه تباهی من تنهای تنهایم

زمانی دوستی بود برای شنیدم دردهایم

برای نوازش گونه های شاید خیسم

زمانی نگاهی بود تداعی تمام خاطراتم

وحالا در میان تمام بایدها ونبایدهایم

با کوهی خاطره و کور سویی امید

ودردهایی که....!!!!؟؟؟؟

نمیدانم باید نگفت!!!؟؟؟

یا نباید گفت!!!؟؟؟

که شاید بانی آن خودم بودم.

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1392ساعت 19:33 توسط سعید |

دکمه های آستنم هنوز باز است

همیشه باز است

شاید برای اینکه گفته بودم نشانه ای برای انتظار

شاید برای آنکه گفته بودی اگر ببندم دلت میگیرد

وشاید ببندم دل خودم میگیرد....

اما ری را جان تمام اینها به کنار!

فقط بگو ترانه ای که ما را برای دیدار میخواند

کجاست...!؟

حالا شک دارم که روز و هفته ای باشد

شک دارم!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1392ساعت 19:53 توسط سعید |

سلام

این روزها خیلی دلم هواتو کرده.البته دروغ چرا! همیشه هینطوره.همیشه دلتنگتم.توی سینه به این کوچیکی یه خونه درست کردی به اندازه تمام دنیا! که پر از خاطرات زیبا و خوبه.البته من دل بزرگی ندارم تو و خاطراتت خیلی نجیب و بامرام و باصفا و مهربون هستید که جای به این کوچیکی رو که بعضی وقتها حوصله خودش رو نداره رو تحمل میکنید.

به هیمین خاطر توی  هر جایش رو نگاه میگنم تو رو میبینم. بعضی وقتها فکر میکنم که این شهر برای من و تو وخاطراتمون خیلی کمه ولی چون همه جاش تو هستی دوستش دارم.

از حال من اگه بخوای خوبم با همون دردهای قدیمی. تنها فکر توست که آرومم میکنه و بعضی وقتهاهم ناراحت ونگران.

  دل خوش کردم به روزهای خیلی جلوتر انقدر جلو که شاید اولش برسه به اون دنیا.وشاید برای من وسطهای اون دنیاـ وشاید هم آخرهای اون دنیاـ راستی اون که آخر نداره........! پس شاید هیچ وقت....هوم!؟

از هیچوقت میترسم ـ از هیچ هم همینطور.برای همینه که از دنیا میترسیم .

 ۰۵/۰۶/۱۳۹۲

+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1392ساعت 21:34 توسط سعید |

آهسته میروی ری را جان؟

در پی جواب سوالت چرا یادی از نمیکمی؟

آنقدر غرق آن جواب هستی که صدایم نمیشنوی

من که پیش از اینها

از جدایی و حادثه و بهمن گفته بودم!

همیشه میگفتم

و تو میخندیدی... 

+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1392ساعت 21:34 توسط سعید |

امروز روز خیلی خوبی بود.

اینکه با یه دوست خوب قدیمی وبامعرفت دیدار تازه کنی خیلی خوبه.

شاید کمی دلم لرزیده باشه

ویه بغض قدیمی آشنا رو حس کرده باشم

اما روز خوبی بود.

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1392ساعت 13:51 توسط سعید |

سلام
امروز هم حرفی جز سلام ندارم
تنها یادها وخاطره ها را مرور میکنم
امروز هم تنهایم...تنها
آرام سلامت میکنم
که مبادا گناهی کرده باشم
نامت را صدا میزنم
اما چهره ات بخاطر نمی آورم
صدایت را نمی شنوم
نمی بینمت
اما فراموشت نکرده ام
هروزصبح سلامت میکنم
وشبانگاهان بیادت بخواب می روم
اما باز هم تورا کم دارم
باز هم تورا می خواهم
خسته ام ری را جان
خسته....!
کسی نیست که سنگ صبورم باشد
تنهای تنهایم...


+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1392ساعت 8:1 توسط سعید |

حس عجیبیه وقتی که یک دوست قدیمی رو بعد از سالها پیدا میکنی.

دیروز بالاخره دانیال رو با کلی کاراگاه بازی پیدا کردم.کل شماره تلفنهای شاهین شهر اصفهان و آبادان رو که به اسم اشجاری ثبت بود رو چک کردم تا اینکه شماره خونه عمه دانیال رو که شاهین شهر بود رو پیدا کردم ومشخصاتم شماره تماسم رو دادم بهش که به دانیال برسونه.

عصر کندر بودم که بالاخره دانیال تماس گرفت خیلی خوشحال بودم از اینکه یه دوست خوب رو بعداز 10سال پیدا کردم.

امیدوارم تمام دوستانی که از هم دورند همدیگر پیدا کنند.و آرزو میکنم که باز هم از این قبل اتفاقها برام بیافته.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1392ساعت 8:8 توسط سعید |

یه روزی حتی در تصورت هم نمی گنجه تا این حد تنها بشی.

اما با یه انتخاب نابجا وشاید رفتارهای نادرست تنهایی رو برای خودت رقم میزنی.

خیلی بده که زندگیه آدم پلاستیکی  باشه.

یه روز مهرداد به ناپدریش گفت بابا پلاستیکی و من کلی خندیدم.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1392ساعت 13:32 توسط سعید |

آهسته می روی ری را!

در پی جواب سوالت چرا یادی از ما نمی کنی؟

آنقدر غرق آن جواب هستی که صدایم را نمی شنوی

من که خیلی وقت پیش گفته بودم

در بهمن ماه می اید

منتظر ظهور  کدامین خورشیدی؟

آخرین روزهای دی ماه است

بزودی می آید....

و تو خواهی رفت

حالا هی....... تو بهانه بیاور

باورت میکنم

بهانه هایت قبول

بهانه بیاور

                                                                                                           (۲۷ /دی/۹۱)

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1392ساعت 11:15 توسط سعید |

مطالب قدیمی‌تر